تبليغاتX
روستايي به نام قلبستان
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
 

 

ساعت نزديك به 6 بعدازظهره ، تازه رسيدم خونه و حسابي خسته و بي حالم، سريع چاي رو دم ميكنم تا پسركم از مدرسه برسه باهم عصرونه بخوريم. موقع خوردن عصرونه بهش ميگم :

امروز يه كاري كردم اگر بدوني.......

با چشماي گرد شده و نگاه شيطنت آميز ميگه : چيكاركردي مامان بهانه؟؟!!!

ميگم : نميدوني چيكار كردم، از اون كارائي كه خي ي ي ي ي لي سال بود نكرده بودم

دوباره با شيطنت ميگه: بگو ديگه مامان بهانه زودباش ، بگو ببينم چيكاركردي

ميگم : امروز صبح زود كه رفتم بيمارستان (چندتا آزمايش داشتم باضافه نوارقلب) تا ساعت حدود 10 كارم طول كشيد، وقتي كه داشتم برميگشتم شركت نزديك بود از گرسنگي از حال برم، وسط راه ، راهمو كج كردم و رفتم طباخي ساعي و جاي شما خالي يه كله پاچه حساااابي خودمو مهمون كردم

اخماشو ميكنه تو هم و با حالت گله كه خودشم لوس كنه ميگه : مااااماااان ، خيلي بدي، بدون من رفتي؟؟؟؟

ميگم : ﺍاااا پسرم !! آخه شما كه اصلا كله پاچه دوس نداري!!!!

ميگه : باشه ، به هرحال ، هرچقدرم كه دوس نداشته باشم شما نبايد بدون من ميرفتي ...!!!!!

 

آخرشب شد و دوتائي رفتيم كه بخوابيم ، بعدازاينكه مثل هرشب كتاب براش خوندم، شب بخير گفتيم و رفتيم تو بغل هم، هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه ديدم صداي خروپف همخونه از توي هال داره مياد، گوشامو تيز كردم و ديدم بعله ، آقا طبق معمول هرشب روي كاناپه خوابش برده، با حالت يه كم غر و عصباني ميگم:

باز دوباره خوابش برد، خب آخه وقتي خوابت مياد چرا لجبازي ميكني، پاشو برو سرجات بگير راحت بخواب ديگه ، دوس داره خودشو عذاب بده ...

پسرك بغلم ميكنه و آروم كنارگوشم ميگه: مامان بهانه.... مگه دكترنگفته كه نبايد عصباني بشي؟ نبايد حرص بخوري؟ خب چكارش داري بذار هركجا دلش ميخواد بخوابه، شما خودتو عصبي نكن، دوباره حالت بد ميشه هااااا 

بعدشم طبق معمول خودشو انداخت توي بغلم و شروع كرديم به ماچ مالي و به قول خودش بغل بازي تا خوابمون برد

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388  |
 به تو
 

درمان دردهاي من خنده هاي توست

                                             بيشتر بخند

خورشيد غمهاي من گرماي توست

                                             بيشتر بتاب

|+| نوشته شده توسط بهانه در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  |
 ناله

 

يعني دل من اينقدر كوچيكه؟ يعني افكارم اينقدر با ديگران فاصله داره؟ يعني من اينقدر ضعيفم؟ اينقدر كه هرمسئله كوچيكي بايد تمام فكر و رحم و بهم بريزه؟ ديگه واااي به مسائل بزرگي مثل اين...

توي بي سياست بودنم كه شكي نيست، بي سياست و كله خراب، هرچيزي كه به ذهنم برسه آني بايد از دهنم يا از چشمام بيرون بريزه، وقتي از دست كسي عصباني باشم و لجم گرفته باشه ، اصلا" بلد نيستم در حضورش رل بازي كنم ، الكي لبخندبزنم و باهاش خوش و بش كنم، اون صورت مهربوني كه همه معتقدن دارم خشك و بي روح ميشه، چشمام غضب الود ميشه و ناخودآگاه لحن صدام خشن و تند ميشه، خدانكنه چيزي نگرانم كنه، چيزي ذهنم و مشغول كنه ، انگار تمام غم و غصه و نگراني هاي دنيا رو جمع ميكنن و سرازير ميكنن تو دل لعنتي من، عادت ندارم نگراني هامو به ديگران انتقال بدم ، خصوصا" به خانواده ام، دلم نميخواد آب توي دلشون تكون بخوره و خداي نكرده از بابت من نگراني و استرس داشته باشن.

خدا اون روزي رو نياره كه مشكلي براي خانواده ام پيش بياد، اينقدر غصه شون و ميخورم كه درعرض يكهفته به اندازه يك سال دلم پير و پژمرده ميشه. اگر يكيشون در ارتباط با كارش مشكلي براش پيش بياد، اگر يكيشون صاحبخونه بگه بالاي چشمت ابروئه، اگر يكيشون گله كنه كه بچه ها اذيتش ميكنن و خسته شده و بيخوابه و دلش گرفته، اگر يكيشون از كاروبار بناله و از نظر مالي كمي تحت فشار قراربگيره، اونوقته كه دست و دل من از زندگي سير ميشه و شب تا صبح چشم روهم نميذارم و غصه ميخورم و فكر ميكنم كه چطوري بايد اين مشكل رو حل كنم تا اونا غمگين نباشن، اونوقته  كه چشمهاي لعنتي منم كه خوب ايفاي نقش ميكنن و دستم و پيش همه رو ميكنن دست بكارميشن، اونائي كه منو خوب مي شناسن ميدونن و معتقدن نيازي نيست كه حرف بزنم، همينكه نگاهشون به چشمام بي افته مي شه همه چيز و فهميد، چه شادي باشه چه غم، فورا" اين دوتا دست منو رو ميكنن، مثل امروز صبح كه تا كيفمو روي ميز گذاشتم و تو چشمهاي نگارخيره شدم و سلام و عليك كرديم ازم پرسيد: چته؟ چرا چشمات اينهمه زار شدن؟

سه هفته اس كه غمگينم. سه هفته اس كه دارم نقش بازي ميكنم. سه هفته اس كه بغضم و قورت ميدم. سه هفته اس كه سعي ميكنم بگم همه چيز خوبه و مشكلي نيست. سه هفته اس همش سعي كردم رفتارها رو توجيه كنم و بگم سوء تفاهم بوده، بگم جوگيرشده بوده، بگم داشته عقده هاي چندسالشو تخليه ميكرده، بگم هيجان منفي پيدا كرده بوده و …. هزاران توجيه مسخره ديگه. هزارتا توجيح الكي كه الكي بودنش خودمو شديدا" آزار داده.

متاسفانه ميتونم درون آدمها رو ببينم، با راحتي ميتونم رفتارهاشون رو بفهمم، ميتونم حسن نيت يا سوء نيت اونها رو درك كنم و همينه كه هميشه باعث آزارم ميشه.هميشه باعث مي شه بيشتراز ديگران نكات منفي مسائل رو درك كنم و غصه بخورم و آزار ببينم، وقتي مادرم با 58 سال سن و به قول خودش كلي تجربه از "اون" تعريف ميكنه و ادعا ميكنه كه تمام سعي اون براي راحتي و آسايس همسر و بچه هاشه، خنده تلخي ميكنم و ميگم : درسته مادرمن همينطوره كه شما ميگي، واقعا" دستش درد نكنه.  وقتي با صداي ونگ بچه يه متر از جاش ميپره و بغلش ميكنه، مامان و بابا بهم لبخند ميزنن و ميگن: چه حواسش به همه چي هست، نميخواد آب تو دل دختره تكون بخوره.  وقتي همه سرميز غذا نشستن، بچه رو بغل ميگيره ، يا بهش غذا ميده يا اگر سيرباشه اونو دورخونه راه ميبره و تو حياط ميگردونه تا همسرش به اصطلاح غذاشو راحت بخوره، بعد همه به هم ميگن: آفرين ، آفرين به اين مهربوني، عجب مرد گليه.  وقتي ميخوان از خونه ببرون برن دست و صورت بچه ها رو ميشوره و لباسشون و تنشون ميكنه و اونارو ميبره بيرون تا همسرش با آرامش بتونه آماده بشه ، بعدهمه ميگن باريكلا به اين مرد، آفرين ، آفرين …

و در ميون اين آفرين گفتن ها و تحسين كردن ها و گاهي غبطه خوردن هاي ديگران، من به چشمهاي غمگين اون نگاه ميكنم و بغضم رو قورت ميدم، توي دلم ميگم تو اينهمه غم داشتي و مظلوم بودي و من نمي دونستم؟؟!!

به من تلفن ميكنه و ميخواد كه سه روز براشون هتل هايت و رزرو كنم، تاكيد ميكنه "سوئيت رو به دريا"

ميگم باشه چشم ولي شما كه به قصد گردش داريد مي ريد و فقط شب براي خوابيدن مي ريد هتل، خب اتاق معمولي بگيريد كه اختلاف قيمتش هم با سوئيت خيليه، تازه… هتل هايت اتاق بد نداره ، يه كلام ميگه: نه! شما زحمت بكش سوئيت رو به دريا رزرو كن پولش رو هم حواله كن كه مطمئن بشم.  ميرن شمال ، سه روز ميشه چهارروز. هرچي با موبايلشون تماس ميگيرم ميگه خاموشه. به هتل زنگ ميزنم ميگه آقاي فلاني خواستن هيچ تلفني به اتاقشون وصل نشه. ميگم خوبن؟ رسپشن هتل ميگه: بله خانوم خوبن از صبح كه صبحانه رو خوردن رفتن بيرون ، براي ناهارو استراحت بعدازظهر ميان و دوباره ميرن بيرون تا آخرشب، همشون خوب و سرحالن، من ميگم كه شما زنگ زده بوديد…

چندروز بعد هواي سفر به آبادان به سرش ميزنه و بدون هيچ خبر و مشورتي بليط سه روزه براي آبادان ميگيره و بعدازسه روز خسته و عصبي بر ميگرده.

سه شنبه عصر، باهاشون تماس ميگيرم و ميگم كه دارم ميرم خونه ، شام منتظرتون هستم، ميگه: نه مرسي مزاحم نمي شيم ما الان تو رستوران فلان جا هستيم و داريم شام ميخوريم. پنجشنبه صبح تماس ميگيرم و ميگم من امروز تعطيلم براي ناهار بيائيد پيش ما. ميگه: نه مرسي يه روز تعطيليته مزاحمت نمي شيم…

سه هفته هيچي نگفتم، الكي خنديدم، وانمود كردم كه خيلي شادم و همه چي خوب ميگذره، اما ميدونستم كه دارم مثل سگ به خودم و ديگران دروغ ميگم. برام عذاب آور بود كه لحظه شماري كنم تا اين زمان تموم بشه ولي واقعا" داشتم لحظه شماري ميكردم.

لحظه هاي آخر رسيد، ضربان قلبم تندشده بود، حالت تهوع داشتم و يه بغض سنگين سرراه نفسم و گرفته بود، حال مادري رو داشتم كه بعدازيه عمر زحمت و سختي داشتن جيگرگوشه اش رو با زور ازش جدا ميكردن، بازم لبخند ميزدم ولي لبخندي كه از هزارتا هاي هاي گريه بدتر بود. بچه هارو بغل كرده بودم و به قلبم چسبونده بودمشون، بزرگه كه حاليش ميشد چه خبره بغض كرده بود و سرش توي سينم قايم كرده بود و همش ميگفت: من دوست ندارم برم، ميخوام پيش شما و ... بمونم، كوچيكه هم كه از دنيا بيخبر، دلبري ميكردم و ادا درمياورد و منو ديوونه تر ميكرد. تا ميتونستم عطر بدنش رو بو ميكردم، ميخواستم به اين زودي ها از ذهنم پاك نشه . كم كم يكيشون تو بغلم و يكيشون كنارم خواب ميرن. ميرم سراغش، چشماش پرازغمه و بغض راه گلوش رو بسته ، با اكراه همراه با عصبانيت ته مونده چمدون هاشو ميبنده. همه شال و كلاه كردن و آماده رفتن فرودگاه براي بدرقه هستن. نگاهش كه ميكنم ازم فرار ميكنه، ميرم جلو و بهش ميگم نميخوام باهاش برم فرودگاه، ديگه طاقتش تموم ميشه و بغلم ميكنه.

حدود 5 دقيقه همديگرو بغل كرده بوديم و هاي هاي گريه ميكرديم، گريه نه به خاطر دوري، آخه اين اولين باري نبود كه داشتيم از هم خداحافظي ميكرديم، گريه هامون تلخ بود، غصه دار بود، آخه فقط مادوتا فهميده بوديم كه اين سه هفته چه اتفاقاتي افتاد و چطوري گذشت و انگارميدونستيم كه هنوز تموم نشده و منتظر تلخي هاي بعدش بوديم… با تلنگر مامان از بغل هم بيرون اومديم ، پيشونيش و بوسيدم و كنارگوشش آروم گفتم: فقط مراقب خودت باش؛ غصه نخور، نگران نباش، من هستم…

 حدود پنج روز گذشت، بدون هيچ تماسي، ميترسيدم باهاش تماس بگيرم و اون چيزي رو كه نميخواستم بشنوم رو بشنوم. ديشب موقع شام تلفن كرد. صداش پراز غم بود، انگار صداشم پيرشده بود، گفتم چه خبر؟ گفت: هيچي ... گفتم هيچي يعني چي؟ گفت: عزيزم من مثل تو نيستم كه يه عمر بسوزم و بسازم يا به قول مادربزرگا با لباس سفيدرفتم با كفن سفيد بيام بيرون. ميخوام تكليف زندگيمو مشخص كنم. ديگه تحملم تموم شده.

ميگم: عزيز من با قهر و سكوت كه مشكلي حل نميشه، حرف نزدن فقط سوء تفاهما و كينه ها رو بيشتر ميكنه، بايد حرف بزني، بايد به حرفاش گوش بدي، حتما" اونم براي رفتارهاي اين سه هفته اش دليلي داشته باشه، گره اي رو كه ميشه با دست يا حتي دندون باز كرد نبايد با قيچي پاره اش كرد عزيزم، ميگه: نه! رفتاري كه توي اين سه هفته با من كرد تمام رفتارها و لحظات شيرين 13 سال كنارهم بودن رو بدجوري خراب و تيره كرد، طوريكه نه فراموش ميكنم ونه ميتونم ببخشمش، درست مثل اينكه هرچي پل ساخته بود زد و خراب كرد.

گوشي تو دستم مونده و ديگه هيچي نميگم. با صداي گريون ازم خدافظي ميكنه و گوشي رو ميذاره.

بازم من موندم و يه دنيا غم، يه دنيا غصه، يه دنيا فكراي جورواجور از سرنوشت نامعلوم و از عمل انجام نشده و يه دنيا بغض خالي نشده و طبق معمول خودمو به دستشوئي ميرسونم كه صداي بلند هواكشش هميشه ميتونه هر صدائي رو پنهان كنه حتي صداي هق هق گريه رو…

 

|+| نوشته شده توسط بهانه در شنبه نهم آبان 1388  |
 
 
بالا